خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب

خیلی ساده یک نیم روزعالی برایم تبدیل به فاجعه شد. شبش تا صبح تمام خاطرات تلخ بچگی مثل لوله ی فاضلابی که گرفته باشد و پس بزند، ریخت توی سرمشب تا خود صبح زجه زدم... اشک ریختم و خودم را نفرین کردمچرا باید اینطور میشد؟ چرا باید بعد از اینهمه سال تمرین اینطور نابودم میکرد؟تمام شنبه م خراب شدهیچ چیزی نمیفهمیدم.نشسته بودم پشت میز کارم اما انگار غروب بارونی پاییز سال 77بود...همانقدر گیج و یخ کرده و ترسیده بودم...تمام سعیش را کرد حالم را خوب کند... موفق نشدشب تمام وقت و انرژی ش را گذاشت تا بهم امید بدهدمن چی بودم؟ یه تیکه چوب خشک فاقد شعور آنالیز حرفهای خوب و قشنگش که فقط کاپشنش را توی خانه پوشیدم تا با بوی عطرش آرام بگیرم و نلرزم....راستش واقعا توقع نداشتم از خودم که اینطور اذیت بشومولی شدمهنوز راه درازی دارمهنوز آن دختربچه ی درونم عصبانی غمگین سرخورده و ترسو استباید بیشتر برایش زحمت بکشمبیشتر هوایش را داشته باشمبیشتر مراقبش باشمکمک میخواهد و جز من هیچ کس نمیتواند کمکش کند......

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 17:31

نشسته بودیم منتظر که غذایمان بیاید و داشتیم سیب زمینی سرخ کرده ها را غارت میکردیمیکباره برای اینکه با دایی زاده هایم ارتباط کلامی بگیرم گفتم: خیلی دوست دارم بدونم کی اولین بار به ذهنش رسید سیبزمینی رو سرخ کنه؟پسر دایی 11ساله ی نیم وجبی م گفت: خب گوگل کن!انقدر این جمله را خونسرد و بیتفاوت گفت که نطقم تا دو ساعت بعدش کاملا کور بود.غذا هم تقریبا کوفتم شد!!.انتقام تمام گوگل کن هایی که در زندگی م به ملت گفتم یکجا گرفته شد!1-1 مساوی با کائنات و اینها......

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 17:31

دیروز دوست فیلمبردارم گفت که برویم فیلم مستندی را ببینیم. ساعت و محل اکرانش خیلی برایم مطلوب بود پس هماهنگ کردم و گفتم که می آیممتاسفانه ترافیک خیلی بیشتر از تصور من بود و با تاخیری 15دقیقه ای رسیدم.دعوتنامه نداشتم و برای ورود به اکران خصوصی این فیلم نیاز داشتم چیزی ارائه بدهم. تنها چیزی که در چنته داشتم اعتماد بنفس بودبا اعتماد به نفس سرم را بالا گرفتم و انگار که محق ترین فرد برای ورود به سالن هستم رفتم داخل.کسی مانعم نشد و جالب بود که حتی برخوردشان مودبانه و محترمانه بود!.فیلمی مستند را دیدم درباره تعدادی دختر زیر 18سال در کانون اصلاح و تربیت با جرم های مختلفیاز کیف زنی تا فرار از خانه و قتل پدر... بیشتر از هر وقت دیگری گریه کردم. حتی بیشتر از لانتوری و ابد و یکروز...چقدر درد داشتنقطه مشترک تمام این طفل معصوم های جنایتکار شده پدرهای معتاد بودمن فقط در سکوتی مرگبار تا حد غش کردن گریه کردم..بعد از فیلم کمی پیاده روی و کافه و بعدش رفتیم شهرکتابتوی شهرکتاب چرخیدم و برای سه نفر از دوستانم که تولدشان گذشته کادو خریدم...شب تا صبح خواب میدیدم که رفته م از شهرکتاب یک جلد کتاب قطور انگلیس

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 17:31

به خیال خودم آش پخته بودممزه نکرده بودمش. نه موقع پخت نه وقت گذاشتن توی یخچالفردایش که هردومان بردیم سر کار و خوردیمش او مسیج داد و تشکر کرد که خیلی خوشمزه بودهخودم حتی نتوانستم بخورمشدلم برای مظلومیتش سوخت. برای اینهمه مهربانی ش که دلم را نشکست بگوبید آشی که پختی قابل خوردن نبودچقدر میتواند مهربان باشد؟.یک وقتهایی فکرم به شدت درگیر است و این جور مواقع دیگر غذاهایم قابل خوردن نیستندخودم هم میفهمم که دارم مواد اولیه را حروم میکنم فقطاما دست خودم نیستپخت و پز آرامم میکند.با ناخن های بلند دست و پایم، با پوست بدون کبودی م، با خوابیدن بدون بدن دردم باید خداحافظی کنم!بالاخره این یکی قورباغه را هم قورت دادم.یک اپلیکیشن است که هر جایی میروی حضورت را ثبت میکنی و نظرت را هم میتوانی بنویسی (اصطلاحا check in)دیروز عصر که حال روحی م بی دلیل خوب نبود میدان نزدیک محل کارم چک این کردم و نوشتم عصر های بی حوصلگیبه محض ثبت موقعیت مکانی م مژده مسیج داد که اگر حالت خوب نیست بیا پیش من. فلان کافه هستماز اینهمه سرعت عملش و اینکه اینطور هوایم را دارد بغضم گرفتبه خودم نهیب زدم : خره! رفیق داری عین شیر حواسش به

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 18:35

تا پسفردا که کادویش را بدهم و یکی از باحالترین دخترهای زندگی م را سوپرایز کنم حتما سکته میکنماز تصور اینکه چقدر خوشش خواهد آمد یا اینکه جیغ میکشد یا مثلا گریه میکند دلم آشوب استدارم حسابی ذوق میکنم!.از بزرگترین لذتهای زندگیم همین غافلگیر کردن دیگران استشبها قبل خواب فکر میکنم که مثلا فلانی چه چیزهایی دوست دارد و چجوری میتونم آنهاییکه دوستشان دارم را غافلگیر کنم!.بعد متاسفانه خودم از سوپرایز شدن هیچ خوشم نمی آیدیعنی به او هم گفتم جان عزیزانت من را سوپرایز نکن.لابد توی ناخودآگاهم میترسم دیگران به خوبی ندانند که من چجوری خوشحال میشوم و بعدش من مجبور باشم وانمود کنم که خیلی خوشحال شدم و وای که چقدر از وانمود کردن بدم می آید!.دل توی دلم نیست که یکنفر از دختر فیلم بگیرد وقتی کادویش را باز میکند!مثل همان فیلمی که از من گرفتند وقتی پارسال دوستانم از درب کافه وارد شدند و برایم شعر تولدت مبارک خواندند! فیلمی که اشک ریختنم را ثبت کرده.گریه ای از خوشی اولین تولد سوپرایزی عمر صدساله م!...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

مهمانی را رفتیم. خیلی خوش گذشت.به وضوح این اواخر کیفیت زندگی م بالا رفته است. کیفیت روابط، خوشی هایم و تفریحاتماین وسط یکی دو مورد ناراحت کننده هم پیش بیاید اهمیتی ندارد ها؟!.او معمولا ریش دارد. آن اوایل بخاطر من ریش گذاشت و کم کم خودش انقدر خوشش آمد که تا مجبورش نکنم ریش هایش را اصلاح نمیکند.هربار که ریش هایش را میزند مثل یک پسر بچه ی معصوم میشود!خب اغلب هم این اتفاق برای مهمانی ها و عروسی ها و اینها می افتد!بعد تمام مدت دارد لبخند های کشدار میزند و از ته دل میخندد و میرقصد!آنوقت در مهمانی پنجشنبه شب یکنفر پرسیده بود: عاصی از او بزرگتر است؟!این را که به من گفتند دنیا روی سرم خراب شدبعد خودم مانده م حیران که چرا باید همچین چیزی ناراحتم کند؟!اصلا گیریم که از بیرون اینطور به نظر بیاییمگیریم که اصلا اینطور باشدچه فرقی میکند؟چه تاثیری روی کیفیت زندگی ما دارد؟!همه چیز را تئوری بلدم ها اما در عمل از دیروز نشسته م برای این مسئله غصه میخورم....موهایم را طوسی خاکستری کرده م.خودم خیلی خوشم می آید!بعد یک مانتوی آبی روشن و شلوار پارچه ای خاکستری روشن هم پوشیده م.صبح به محض رسیده به اداره دو سه نفر

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

تا دیروز هم ته دلم میدانستم که او یک معجزه است!معجزه ای در پوست یک انساناما با کار دیروزش دیگر شکی ندارم که هیچ کس به اندازه ی او خوب نیست44هزار فایل کَش تلگرامش را منتقل کرد به کامپیوتر و در آن دو ساعتی که من توی باشگاه حرص و ناراحتی م را سر عضلاتم خالی میکردم پیدایش کرد!وقتی از در باشگاه آمدم بیرون و دوباره اینترنتم وصل شد دیدم عکسم با موهای صورتی را برایم فرستادهکم مانده بود بنشینم کف خیابان گریه کنم از خوشحالیتو معجزه ای بشر!معجزه ای مرد!.امروز دوستان دوران راهنمایی م را میبینم! از قبل یک رستوران فوق گران تومنی به پیشنهادشان رزرو کرده م! عزا گرفته م که حق سرویس و دُنگم چقدر خواهد شد؟! یکنفر نوشته بود زندگی خیلی لذت بخشه فقط کاش پول به اندازه ی کافی داشتیم! حرف دل من بود قشنگ!!...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

بعد از دیدن این فیلم تا مدت زیادی نطقم کور خواهد بودچیزی برای نوشتن نیستوقتی هزار سوال بی جواب دارم و هزار اگر و اما...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

اگر بخواهم صادقانه یکی از محاسن رابطه های نوپا و تازه شکل گرفته را نام ببرم آن تلاش طرفین برای زود تمام کردن دوران قهر استیعنی به محض ایجاد مشکلی که با حرف و بحث و حتی دعوا ختم به خیر نشود و کار به سکوت و عدم تماس و ارتباط بکشد یکی از طرفین پا پیش میگذارد و به هر نحوی سکوت را میشکند و خب معمولا طرف مقابل هم خیلی مشتاق است که زودتر تمام شود و باز به روزهای خوبشان برگردند!اما امان از گذر زمان که پی پی میکند توی خیلی از چیزها!یکیش همین قهر و آشتی کردنهاست که از چند ساعت در روزهای نوآشنایی به چند هفته در روزهای پسا عاشقی تغییر میکند!دیگر هیچ یک از طرفین خودش را به آب و آتش نمیزند زودتر برگردند به آغوش هم...دیگر اینکه چند وقت است حرف نزده اند یا دست هم را نگرفته اند یا بوسه ای رد و بدل نشده است یا.... اهمیتش را از دست میدهدشاید بخاطر حضور بچه یا حرف مردم یا ضرورت شغلی،مالی،خانوادگی و... آن دو نفر بالاخره با هم حرف بزنند یا آشتی کنند یا بیخیال مشکلاتشان بشوند اما این چیزها خیلی زود آن رشته طناب بینشان را نازک میکند و رفته رفته به یک تار مو میرساند!به همین راحتی قلب ها از هم دور میشوند و رابط

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

کلا بعضی روزها روز تو نیست!از صبح چندین بدبیاری و ضدحال میخوری!بعد ضربه ی محکمش اینجوریه که میای وبلاگتو باز میکنی و میبینی قالب وبلاگت پریدهبه هر دری میزنی و تمام سایتارو زیر و رو میکنی ولی پیداش نمیکنیتو میمونی و کلافگی و یه قالب زشت از پیش تعیین شدهتا شب چی پیش بیاد نمیدونم......

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

روزهای خوب و پر انرژی یکی بعد از دیگری می آیند و میروندنه اینکه این وسط بحثی حرفی حدیثی چیزی نداشته باشیم اما کمی بهتر از قبل کمی پخته تر و بالغ تر مشکلات را پشت سر میگذاریم.مدتی هست  که مدام از اطرافیان میشنویم که زوج خوبی هستیم و خیلی باحالیم و کنار ما بهشان خوش میگذردفقط ممکن است اگر بتوانید بروید توی قلب من بفهمید که چقدر ذوقمرگ میشوم از شنیدنش!نه اینکه از این گشنه های توجه باشیم یا مثلا کمبودی داشته باشیم که اینطوری رفع میشود! اما مقبولیت اجتماعی آنهم اجتماعی که خودمان انتخابشان کردیم و مثل خانواده یا تا حدودی محل کار تحمیلی نیست ، خیلی لذتبخش است!.دیشب یک اختلافی افتاد بینمان که کدورتی ایجاد کرد. سر و صدای زیاد مهمانی همانطور که مانع از شنیدن حرف های من و ایجاد سوءتفاهم برای او شده بود بعدش هم باعث شد دیگران نشنوند که سرم داد زده است! حالا داد هم نه ها! ولی خب صدایش را بلند کرد و از معدود دفعاتی بود که حرف نسبتا رکیکی هم زد!من بارها و بارها و بارها همانجا عذرخواهی کردم. او مهمترین آدم زندگی من است. من ناخواسته و ندانسته رنجانده بودمش. باید این کار را میکردم هرچند که او

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

گوشی موبایلم باز دارد بازی در می آورد. میدانم از غر زدنهایم سر موبایل خسته شده اید ولی خب در حال حاضر با این بی پولی ها خراب شدن گوشی دغدغه ی کمی نیستآنهم ما آدمهاییکه زندگیمان بدجور گره خورده به این هوشمندان بیهوش و سرد و مسخره!.انقدر اتفاقات زیادی افتاده که نمیدانم کدامشان را بنویسماز اینکه شنبه شب با وجود حالت سرماخوردگی خودم را به زور بردم استخر و آن وسط ها نفس کم آوردم و داشتم خفه میشدم و حسابی تکان خوردم و فکر کردم چقدر مردنم آسون شده با این ریه ی خراب و ...از اینکه برای مهمانی روز جمعه م حسابی برنامه ریخته بودم ولی خب چه فایده که هیچکدام باب میلم انجام نشد و من نه از سر ناراحتی و دلچرکینی بلکه از سر ضعف و بدحالی رفتم روی تخت خوابیدم و مهمانها خودشان نوشیدند و کباب درست کردند و غذا خوردند و ظرفهایش را هم شستند و خانه را مثل دسته گل جمع کردند و رفتند! البته که او خیلی زحمت کشید ولی مهمانها هم کم نگذاشتند! دمشان گرم!من هم عوض حرص خوردن یا ابراز ناراحتی رفتم دراز کشیدم و برای ناهار آمدم و باز استراحت!از اینکه به علت استفاده از کفش های کتانی جنس خوب مدتی بود که زانو درد نداشتم ولی حا

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

توی یکی از بالاترین سطوح نارضایتی از خودم هستمکارهایم به هم گره میخوردحوصله ی خانه مان را ندارمبا او مهربان نیستمپوستم بشدت خشک شده و شبیه کروکودیل شده ماحساس چاقی میکنماشتهایم را نمیتوانم کنترل کنماسترسم زیاد شده و باعث میشود جوش بزنم! زیاد غذا بخورم! همه ش خسته باشم!.ملت عاشق پاییزند و از آمدنش ذوق میکنندبرای من پاییز یعنی دماغ کیپ و پوست خشک و ترک ترک ...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

یادم نمی آید حتی آن جوانی هایم کلاس ساعت 7.30 صبح را رفته باشم. یعنی تا آنجا که میشد زودتر از 9 نمیرفتم دانشگاه!حالا که دیگر زنی هستم درآستانه ی فصلی سرد!!! چه توقعی از من دارید؟!اما این ترم از شانس زیبایم یک روز وسط هفته باید راس 7.30 دانشگاه باشم و اتفاقا استادی دارم که خیلی خوش اخلاق است اما روی تاخیر و غیبت و این چیزها سختگیر! یعنی وقتی اسم غیبت بیش از حد مجاز یا مساعدت در تاخیر را بیاوری انگار که مار نیشش زده باشد سرخ میشود و فشار خونش بالا میرود! واقعا هم رحمی ندارد! میشناسمش! درس دیگری قبل تر ها با او گذرانده م!.کلاسم نیمه ی وقتش تمام شد. دیدم به وقت اداری میرسم. برگشتم اداره ماندیروز توی خبرها خوانده بودم دختری توی ایستگاه مترو شادمان به علت فشار جمعیت از خط زرد لبه ی سکو عبور کرده و سرش با قطار برخورد کرده و فوت شده.هی توی سرم میچرخد... دختری جوان... ایستگاه شادمان... ازدحام جمعیت...یاد هر باری می افتم که برای رفتن به خانه ی "ن" ایستگاه شادمان پیاده شده میاد هرباری که برای رفتن به کافه یا دانشگاه ایستگاه بهشتی مجبور به تعویض خط شده م و هربار مجبور بودم آدمهاییکه بی ا

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

روزهای خوبی سپری شد! مشخص است نه؟! وقتی که بد است و غمگینم و غر دارم پاشنه ی وبلاگ را از جا میکنم و هی مینویسم و مینویسم و مینویسم!بعد روزهایی که همه چیز خوب است و اینها تو بگو دستم به نوشتن یک خط برود نمیرود!اینهم از معضلات نق نقو بودن است دیگربایستی ببخشید!.خیلی وقت پیش یک خانمی فراخوان داد هرکسی فکر میکند میتواند مطلب طنز بنویسد با من تماس بگیرداز آنجاییکه اعتماد بنفس در تک تک سلولهایم نهادینه شده تماسی گرفتم و قرار شد چند نمونه بداهه و بدون هیچ موضوعی از خودم بنویسمبعد برایشان ایمیل کنمچند هفته طول کشید تا بالاخره بتوانم چیزی بنویسم! آنهم طبق موازین مطبوعاتی!از لحظه ای که ایمیل را فرستادم تا وقتی جوابهایش را خواندم توی دلم غوغایی بود ها!نه اینکه خودم را طنزپرداز یا حتی بانمک تصور کنم! ولی خب میترسیدم با ادبیات تندی نقد بشم و خیلی دلم بسوزد!خلاصه ی امر اینکه گفتند بد نیست ولی هم خیلی روی موضوع متمرکز نیستی و شاخ و برگ داده ای و هم اینکه اصلا و ابدا مطابق موازین نیست و به هیچ وجه من الوجوه نمیشه چاپشون کرد! ولی خوبی بامزه ای باریکلا!!.پریروزها یک حرفی زده که مانده توی دلملحظه ای ذهنم

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

هم عکس پروفایل تلگرامش را دیده بودم هم اینستاگرامش را دنبال میکردم. من میدانستم پسرم چه شکلی است اما یک دلشوره ی غریبی داشتم!من اخلاق مرد زندگی م را خوب میشناسم. او خیلی منطقی و روشن فکر (واقعی) است. میدانستم درباره ی این دیدار به مشکلی برنخواهیم خورد اما یک دلشوره ی غریبی داشتم!پسرم گفته بود با دلبرش می آید! من میدانستم انتخاب او نمیتواند چیز بدی باشد اما یک دلشوره ی غریبی داشتم!.دیشبش تا صبح درست نخوابیدمقرارمان ساعت 9 بود. ما زود رسیدیم و کمی توی کافه منتظرشان نشستیم. نمیدانم چقدر طول کشید اما برای من که خیلی بود! خیلی زیاد! شاید چند ساعت!!از دور که دیدمش قلبم تالاپ تولوپ کرد! ای بابا انگار دارم پسر واقعی م را بعد از اینهمه سال میبینم!و دلبرش! آخ از دلبرش که هزار بار این اسم برازنده ش بود! دلبر.با اینکه ساعت 11 کلاس داشتم تا ساعت 12.30 پیش بچه ها نشستیم و گپ زدیم. چقدر لذتبخش بود. این دختر و پسر شبیه جوانی های من و او بودند! با این تفاوت که خوشبختانه آنها توی همان سن جوانی همدیگر را پیدا کرده بودند!من با سه نفر سمپادی نشسته بودم سر میز و چقدر لذتبخش بود معاشرت با آدمهایی که ذهنشان ک

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

هفته ی پیش بالاخره حقوقمان را ریخته بودند و آخر وقت خوشحال و خندان آمدم پای خودپرداز تا برای مختصر خرید های خانه پول بگیرممتوجه مکالمات آقای حراست با نگهبان شدمیکی از تهوع آور ترین مکالماتی بود که میتوانستم تصورش را بکنممردک بی مایه میگفت حاضر بودم زنم یک چشم و یک دست و یک پا نداشت و ترشیده!!! بود اما پدر ثروتمندی داشت!خودم را زدم به نشنیدن اما آنها هی بلندتر و بلندتر حرف زدن تا جاییکه مرا مخاطب قرار داد و پرسید خداییش بد میگم؟با تمام خشمی که توی وجودم جمع شده بود دندانهایم را روی هم فشار دادم که فریاد نزنم و گفتم :من بنا رو بر این میذارم که دارین شوخی میکنین! هرچند که شوخیشم زشته...وقیحانه گفت نه جدی میگم! گفتم پولدار بود برای اینکه در محیط و شرایط بهتری بزرگ شده باشه یا اینکه بیاید به شما پول بدهد؟!گفت مثلا اگه پدر زنم تاجر فرش بود من الآن مجبور نبودم بیام بشم حراست! مینشستم خونه پولهای پدر زنم را خرج میکردم!گفتم اولا که تاجر فرش دخترش را به شما نمیداد حتی اگر کور و کچل بودی دوما با این اخلاق و طرز فکر به نظرم همین حراست هم برای شما زیاد است! شما غرور نداری؟ بنشینی پولهای س

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

دارم زیر فشار له میشوماین له شدن هم جورهای مختلفی خودش را نشان میدهدبهانه گیر میشومکمتر میخندمبیشتر توی خودم فرو میروم.هیچ وقت یادم نمی آید به حریم کسی وارد شده باشم. اگر کسی خودش من را راه داده باشد که خب با احتیاط رفته ام اگر هم نه من خودم را توی زندگی و روابط آدمها فرو نمیکنم! نه اینکه خیلی آدم دیندار یا خیلی اخلاق مدار باشم. تنها به این فکر میکنم که اگر من این کار را بکنم بعدش لابد او هم دوست دارد این کار را بکند برای همین وقتی خوشم نمی آید این رفتار با من بشود پس از انجام دادنش خودداری میکنم.حالا توی این چند وقت گذشته زیاد پیش آمده که کسی دماغش را فرو کرده باشد توی زندگیم یا توی زندگی دوستانم یا به حریمشان خواسته و ناخواسته تجاوز کرده باشداین چیزها بدجور روحم را میخوردبدجور حالم را بد میکندو اینطور وقتها از آنجایی که حمل اسلحه آزاد نیست مجبور میشوم بریزم توی دلم و برایش حرص بخورم و بعد معده درد بگیرم.میدانم بالاخره یک روز صبرم تمام میشود و زل میزنم توی چشمهای احمقش و داد میزنم که دماغت را از زندگی من بکش بیرون و گاه و بیگاه اینطور اعصاب من را قهوه ای نکن...از یکطرف دلم نمیخواهد دو

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

نشسته م به چیزهایی فکر میکنم که هیچوقت اتفاق نخواهند افتادبه رویاهایی که هرگز محقق نخواهند شدبعد از خودم و سن و سالم خجالت میکشم که هنوز پی رویاهایم هستمباید بپذیرم که آن چیزی که میخواستم و میخواهم دیگر هرگز اتفاق نخواهد افتاد...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

امروز انقدر تلخم انقدر سیاهم که مطمئنم تریاک در مقابلم شهد و شکر استاز صبحنه اصلا از دیروزحالا دیروز که خوب بود، خوش گذشت... مجردانه برای خودم کلی گشتم، فرانک را دیدم، عطی را دیدم بعد از مدتها، ولی یک جاهایی آن وسط ها چرا انقدر قلبم درد میکرد؟ چرا انقدر فشرده میشدم؟امروز صبح دلم نمیخواست بیایم اداره. ده بار دستم رفت گوشی را بردارم و مسیج بدهم که حالم خوب نیست نمی آیماما باز خودم را جمع و جور کردم و با تاخیر 45دقیقه ای رساندم به این خراب شدهولی کاش نمی آمدم.این روزها بیشتر از هر وقت دیگری توی 10سال گذشته خودم را سرزنش میکنم که وارد این شغل شدمبیشتر از تمام 10سال گذشته حسرت روزهای خوب و قشنگ جوانی م را میخورم که توی این گداخانه تلف کردماین روزها تلخ تر و ناامید تر از همیشه می آیم سر کاراین روزها که نه اما این شبها هر شب قبل از خواب آرزو میکنم شب آخرم باشداین حرفها را یک آدم هورمون زده نمیزند هادر صحت جسمی دارم مینویسمشان.تمام کثافت های ذهنی و عقده هایشان را با رفتار و گفتارشان خالی میکنند روی سرتبعد توقع دارند تو حالت بد نشوداز ساعت 8صبح تا همین الآن هر 2دقیقه چشمهایم خیس میشود و بعد نفس

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

آلبوم موسیقی گروه مورد علاقه م در روز دوم بعد از انتشار رسمی بدستم میرسد .من و او و یک دوست دیگرمان میشویم اولین ایرانی هایی که چنین شانسی داشته ایم!توی یک حراجی اینترنتی برایم PS4 میخرد!قرار است با مجموع 100سال سن و 200کیلو وزن بنشینیم و بازی کنیم!!باید از احساس خوشی و خوشبختی بمیرم.دلم کیکرز میخواهد. کیکرز واقعی! قرمز رنگ... آخر آن وقتها ما دختر مدرسه ای ها اجازه نداشتیم رنگهای شاد بپوشیم! مثل الآن نبود که دختر مدرسه ای ها با تتو و ابروی برداشته و پیرسینگ میروند مدرسه! ما بخاطر جوراب رنگی هم توبیخ میشدیم چه برسد به کیکرز قرمز!!حالا که دیگر کسی به پوششم کار ندارد دلم کیکرز قرمز میخواهد... همان رنگی که هیچ وقت نداشتمش..برای خودم دستبند کارتیه ای که همیشه آرزویش را داشتم خریدمموهایم را کراتینه کردمهی میروم دوستانم را میبینمامانمیدانم چرا دلم آرام نیستخیالم راحت نیستحالم خوش نیستاو هست، زیاد هم هست، اصلا از سرم هم زیادی است... اما انگار یک چیزی سر جایش نیستدلم یک بی دغدغگی طولانی چند روزه میخواهد.توی دلم پروانه پرپر میزند این روزهاهی حالم کج و کوله میشودهی یک جورهایی میشومتعطیلات طولانی

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

فرض کنید مدت طولانی با افرادی هم سفره شده ایدبه این صورت که بعضی مواقع صبحانه و ناهار را با هم میخورید. یکنفر مسئول خرید مواد اولیه است و یکنفر هر روز نان میخرددو نفر دیگر مسئول پخت و پز هستند و شما هم هربار با آنها همسفره شده اید ظرفهارا شسته اید و میز را جمع کرده ایددر نهایت انتهای هر ماه بر اساس تعداد روزهایی که با آنها غذا خوردید یک فاکتور میگذارند جلوی شما و شما با کمال میل پرداخت میکنیداین خیلی خوب است زیر از خوردن غذاهای نیمه آماده یا غذاهای مضر جلوگیری شده است و غذایی تازه و سالم صرف کرده ایدتنها دو مشکل وجود داردیکی اینکه یکی از آن همسفره ها کمی و دیگری بسیار هرزه هستند! و شما خوب میدانید دارند هرزگی میکنند و با چه کسانی در اداره تان رابطه های آنچنانی دارند و انقدر زیاده روی کرده اند که حالا خیلی های دیگر هم میدانند و اسمشان کم و بیش افتاده است سر زبانها... خب تحمل کردن جوی که دونفر در آن با این خصوصیات حضور داشته باشند مطمئنا خیلی هم آسان نیست ولی کارد بخورد به این شکم که نمیتوان از خیر صبحانه های گرم و خوشمزه گذشت!مشکل دیگر اعتیاد این همسفرگان نه چندان عزیز به مصرف نمک است د

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

این روزها تمام تلاشم را میکنم زیر بار حرف زور نروم و با کمترین خسارت بحث های کاری را ختم کنمخیلی سخت است...حداقل برای من که عادت داشته م وقتی عصبانی میشوم در و دیوار را به هم بدوزم و با خشونت هرچه بادا باد طور چشم هایم را ببندم و دهانم را باز کنم!مثل امروز صبح که اصرار داشت رویه ی جدید برای کاری تعریف کند که قبلا خیلی ساده تر انجام میشدگفتم زمانبر است و لزومی ندارد اینهمه انرژی برایش صرف کنم! از او اصرار و از من زیر بار نرفتنتا جاییکه بالاخره گفتمک قبلا از این روش استفاده میکردی؟ گفت بله! گفتم خب پس کارها عوض! شما این کار من را با این روشی که خودت اصرار داری انجام بده من هم کار شمارا انجام میدهم. در کمتر از چند لحظه بحث خاتمه پیدا کرد! فقط کمی دلخور شد و این دلخوری را با خاموش کردن سیستم گرمایشی نشان داد!.دی ماه امسال با سفر دو دوست خوب آغاز میشودهر دو از ایران میروند... هر دو برای مدت نامعلومی... شاید برای همیشه... هر دو خیلی دوستداشتنی و مهربان بودند... عجب دی ماهی بشود امسال....یاسی را دیدم، کتابها و CD های زبانش را داد به من... گفت حالا که دارد از ایران میرود دیگر بهشان احتیاج

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

صفحه بندی